اینجا دیوار اتاقم چوبیست، دیوار نیست، دیوار باید خنک باشد، شب که در تخت غلت میزنی برسی به دیوار، دستت را بکشی بهش، خودت را بچسبانی بهش، پتو را تا روی سرت بالا بکشی، هی کشمکش کنی پاهایت بیرون نماند، پاهایت که آروم گرفت، تازه فک کنی، خیال کنی، خیالات شیرین، خیالات با جزییات زیاد، مثل معماری که خانه را بی هیچ کمبودی بالا میبرد، هی آب بریزی پای خیالت هی رشد کند، هی پر و بالش بدهی، هی کیف کنی، هی کیف کنی. بعد بگذرد زمان، با سر وصدا بیدار شوی، آفتاب افتاده باشد توی صورتت، با چشمهای بسته برسی تا لب پنجره، پرده قهوه ای را بیندازی تا دوباره تاریک شود، بخوابی، باز با ادامه همان خیال دیشب، با بوی مرغ سرخ شده و برنج دم کشیده عشق بازی کنی، بالش را هی بچلانی، بغل کنی، بین مستی خواب و دل ضعفه با خودت کلنجار بروی، تا بیاید بگوید: پسرم پاشو ظهره، ناهار امادست. آره دیوار باید خنک باشد...
2 نظر:
غصه نخور هر رویایی یه روز واقعیت می شه. اگر خیلی تخیلی نباشه:)
vagieyatesho tajrobe mikoni baz! :)
ارسال يک نظر