داشت میرفت شیفت شب داروخانه، گفتم دُکی صب میای واسم قرص بیار با خودم ببرم، گفت باهاس صبت کنیم، گفتم صبتی نداریم، گفت لااقل پاشو برو دکتر، ببین اون چی میگه، گفتم وقتش نیست، دکتر میخواد بپرسه چقد داغونی، خودم بهت میگم به اندازه ی بیس و هش سال داغونم، نه فقط به اندازه خودم، نه، به اندازه تمام آدمای دور و برم. پرسید خووب میخوابی؟ گفتم خوووب، گاهی حتی یادم میره بیدار شم، گفت باشه میارم، واسه چه مدت بیارم؟ گفتم واسه بقیه ی عمرم...
کشو پر از قرصای صورتی سیتالوپرام، سبز رنگ پروزاک و زولوفته، به اندازه یه عمر قرص دارم، ده ساله، میندازمشون تو کشو و دیگه از کشو نمیان بیرون، درد کشیدن رو به راحت بودن ترجیح دادم، آدم مریضی ام، خودآزاری دارم، می تونستم توی این مدت عادت کرده باشم وبی خیال شده باشم ولی نشدم. الان دیگه توانشو ندارم، الان فقط تویی که گاه به گاهی اس ام اسی ازت، شنیدن صدات و یا حتی گاهی دیدن عکست نمیذاره برم سراغ کشوی لعنتی، الان این تویی که شدی مهار کننده ی بازجذب سروتونین، همین تویی که بی سر وصدا و یهویی اومدی ...
1 نظر:
آره با قرص درمون نمی شه. امیدی باید! (:
ارسال يک نظر