دیشب بود، همین دیشب که آمدم توی حیاط، ظلمات بود، چراغ جلوی در توی کوچه را روشن کردم، شلنگ آب را از پای درخت نارنج کندم انداختم پای کوکب ها، وسط شلنگ شکسته بود، آب خرت خرت میکرد، نشستم لبه ی تاب بی هیچ خیالی که مادر بیاید و بگوید باز نشسته ای روی اون کثافت، لااقل دستی بهش بکش. کتاب بینش را ورق میزدم، پاورقی کتاب المحاسنِ تالیف محمد البرقی، تکرار کردم، المحاسن، برقی، المحاسن، برقی. شمردم ماه ها را که تا کنکور چقد مانده و ورق زدم، شلنگ را انداختم پای حُسن یوسف که گرمای اهواز نصفش کرده بود، ورق زدم، دایره ذهنم از کتاب، دختر همسایه فراتر نمی رفت حتی همه اهواز نبود، حد فاصل کوچه هشتم شرقی تا کوچه بیستم غربی فازِ سه بود، ساعت یازده که شد، پاهایم را زیر آب گرفتم، شیر را بستم و رفتم توی خانه، افتادم روی تخت، المحاسن، برقی، المحاسن، برقی و خوابم برد. صبح بیدار میشم شش هزار کیلومتر آنورتر از کوچه ی هشتم شرقی، میروم زیر دوش، سشوار را میگیرم به آینه که بخار روی آینه محو بشود، دست میکشم به ریشم، به تک توک ریش های سفید، تک و توک موهای سفید شقیقه و تکرار میکنم المحاسن، برقی، المحاسن، برقی.
3 نظر:
دانای کل هم دانای کل های قدیم
اگه بت برنمی خوره اسمشو بذار دانای خل
پ.ن: شرمنده ها پیشنهاد ادبی بود وگرنه من جسارت قصدی ندارم اصلن
ده سال دیگر باز هم خواب می بینی ...
نمی دونم همو میشناسیم یا نه
من فقط وبلاگت رو می خندم ... شاید هم گودر
نمی دونم ...
ارسال يک نظر